تبليغاتX
•*..*•اصفهانیا بیان تو•*..*•
•*..*•اصفهانیا بیان تو•*..*•

.•*..*• طنز و سرگرمی.•*..*•

ابتدا به Control Panel–>Regional and language settings رفته و سپس در قسمت Language دکمه Details را زده و در پنجره باز شده دکمه Add را زده و در پنجره جدید درهر دو قسمت گزینه Farsi را انتخاب کنید و دو بار دکمه OK را بزنید.

نکته بسیار مهم: اگر گزینه فارسی را نمی بینید در قسمت Language گزینه Install files for complex script and … را فعّال کرده و دکمه OK را بزنید و منتظر شوید تا نصب شود. ممکن است در حین نصب سی دی ویندوز را از شما بخواهد که آن را بگذارید و پس از نصب دوباره دستور عمل های بالا را تکرار کنید.

چگونه زبان فارسی را در ویندوز ۷ نصب کنیم؟

برای نصب زبان فارسی در ویندوز ۷ مراحل زیر را مطابق با شکل بالا طی کنید: .....

۱- Control Panel را از منو Start ویندوز بازکرده و در قسمت Search Control Panel عبارت Region را تایپ کنید و سپس گزینه ی Region and Language را کلیک کنید.


۲- به صفحه ی Keyboards and Languages بروید.


۳- کلید Change Keyboard را کلیک کنید.


۴- در صفحه ی General کلید Add را کلیک کنید.


۵- در صفحه ی Add Input Language گزینه ی Persian را یافته و آن را باز کرده و از زیر منوی Keyboard گزینه Persian را تیک بزنید.


۶- کلید OK را کلیک کرده و ویندوز خود را یکبار Restart کنید.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت توسط آقا سید| |

نام : كمال

كلاس :دوم دبستان

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید

بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش

به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید

زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.

مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از

لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.

همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت توسط آقا سید| |

این وبلاگ به چند تا نویسنده احتیاج داره اگه کسی هست خبر بده
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت توسط آقا سید| |

تخم مرغی رفته بود اینترویو
تا مگر کوکو شود یا نیمرو

تخم مرغی بود با شور و امید
خواست تا مرغانه ای باشد مفید

فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود

توی مطبخ از برای شرح حال
پشت هم کردند هی از او سوال:

- کیستی تو، از کدامین لانه ای؟
- بوده ای قبلاً در آشپزخانه ای؟

- کی ز پشت مرغ افتادی برون؟
- توی ماهیتابه بودی تاکنون؟

- تجربه داری و فرزی در عمل
- جای دیگر کار کردی فی المثل؟

اگه خوشت اومد برو ادامه طلب بقیشو بخون


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت توسط آقا سید| |

دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت

هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر

تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه

کچل بود، دوم اینکه سیگار میکشید و سوم - که از همه

تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال،زن داشت.!...

 چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان

میگذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه

زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه

 فهمیدم که :

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران

ابراز انزجار میکند که در خودش وجود دارد....

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت توسط آقا سید| |

به یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا ای مطلب داده شد که" شجاعت یعنی چه؟"

محصلی در قبال این موضوع نوشته بود ::"شجاعت یعنی این:و برگه خود را سفید به ممتحن تحویل داده و رفته بود

اما برگه ان جوان دست به دسته دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا  به ورقه سفید او نمره بیست دادند

فکر میکنید اون دانش اموز چه کسی میتونست باشه ؟

دکتر شریعتی....

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت توسط آقا سید| |

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت توسط آقا سید| |

محققان ایرانی بر این باورند۷۲۳۹۸۷۴۶۲۲۳۲نفر در ایران دچار تنبلی مفرد وگشادی...هستند چون حاظر نیستند حتی این عدد رو کامل بخونند شما چطور دوست عزیز کامل خوندی؟ نخوندی! نخند برو فکر گشادیت باش
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت توسط آقا سید| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت توسط آقا سید| |

يه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :
خانوم معلم من باید برم کلاس سوم
معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟
اونم میگه :
آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم
توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه
معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن
خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه نه تا
دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا
همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم
خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم
میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟
مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده :
پا
دوباره خانوم معلمه میپرسه:
پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم
مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده :
جیب
دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:
اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا
تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده :
دست دادن
باز معلمه سوال میکنه :
بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک
مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه:
آدامس بادکنکی
دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم
من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم!
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت توسط آقا سید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ